یک سلام شیرین
یک فنجان چای
یک کام سیگار
یک بطری شراب
یک بوسه ی عمیق
یک خداحافظی تلخ
زندگی
پر از دلایل کافی ست
برای مرگ
*
گریه می کنی
به زیبایی اولین ابر تاریخ
من
غارنشینی شگفت زده ام
*
من زمینم
خاک
پوست من است
چشمانم
دریا
رد پاهای تو بر ساحل
اشک هایم
قلب من
قبر شاعری گمنام
*
پشت سرم
سایه ای منتظر است
روبرویم نوری
نقشه می کشند
این شیء مزاحم را
از میان بردارند
*
فضای اتاق
فضای خانه
فضای شهر
فضای جاده
فضای بین زمین و ماه
هیچ سفینه ای
تو را به من
نمی رساند
*
زلزله ای آمده است
به شهرهایتان نگاه کنید
به خانه هایتان نگاه کنید
به معشوقه هایتان نگاه کنید
به آینه هایتان نگاه کنید
هیچ چیز
سر جای خودش نیست
*
آشیان کبوتر است
چه در باغ
چه در حیاط زندان
روییده باشد درخت
*
در آغوشم نگیر
آینه ها
برای خلق ابدیت
احتیاج به فاصله دارند
*
مثل انعکاس فریادی بلند
از سینه ی سلسله کوه
کمی محو تر
کمی ضعیف تر
از هر سفر
باز می گردم
*
حتم دارم افسانه ای
نقص
جزء لاینفک واقعیت است
شعر
خاطره ی نور است
در اتاقی تاریک
چون نسخه ای نگاتیو
از عکس دختری زیبا
*
شاعر نمی جوید
جا می گذارد
در هر یک از زنان زمین
تکه ای
از معشوقه ای نیامده را
*
چشم هایت که وفادارند
چشم هایت که دم تکان می دهند
چشم هایت که پارس می کنند
می ترسم
هار شوی
مجبور شوم خلاصت کنم
*
این روزها
ـ"پس اندازم بالاست"
ـ"مطالعه بسیار دارم"
ـ"ورزش می کنم"
ـ"اوقات فراغت زیاد دارم"
باور نکن
تمام اینها
یعنی نبودن ات
*
بیزارم از امشب هایی
که ملحفه هایشان
بوی دیشب می دهند
*
کافی ست ببندی پلک هایت را
آنقدر تاریکی هست
که موهای مرا فراموش کنی
*
کافی ست خانه تکانی کنی
محو می شوم
زیر غبارهای تازه ای که می آیند
*
لعنت به من
که بی تو شاعرم
-
لعنت به پلیسی
که از کنارت می گذرد
و دستگیرت نمی کند
-
لعنت به شعر
که زیباست با تو
و بی تو زیباتر
-
لعنت به ایجاز
که بی درنگ یادآوری می کند
نبودنت را
*
به دنیا نیامده ام هنوز
این را تنها تو می دانی
تو
که به دنیایم نیامده ای هنوز
1-
نشسته ام
بایستم
بروم
بیایی
ببینی
نیستم
بنشینی
.
.
.
بایستی
.
.
.
2- (ولی عصرانه ها - یک)
لعنت به این باران
اگر دوستت دارم و
با من قدم نمی زنی
3- (ولی عصرانه ها - دو)
به بام تهران می روم
خودم را می اندازم
من
آلوده ترین
افسرده ترین
پرجمعیت ترین
خودکشی جهانم
4- (ولی عصرانه ها - سه)
شبیه تمام شهرهای جهان
خیابان های شهر من
پر از دخترانی ست
که زبانشان را نمی فهمم
5- (ولی عصرانه ها - چهار - برای فاطمه حق وردیان)
پلیس
خیره به شانه های زنی ست
که چانه اش
زیر تندیس مادرمی لرزد
ترافیک
قطره
قطره
بند
می
آید
6- (ولی عصرانه ها - پنج)
دست در دست هم
بیهوده قدم می زنید
به چشم هایشان نگاه کنید
معشوقه هایتان
همگی مرده اند
7- (برگشته از اسلام)
پیامبران بی معجزه
پیامبران بی کتاب
پیامبران غیر اولوالعظم
شما
اکثریت مطلقید و من
مؤمنی دموکرات
هدایتم کنید
8- (برگشته از وحدت)
خدایان روم
خدایان یونان
خدایان مصر
خدایان بین النهرین
شما
اکثریت مطلقید و من
مؤمنی دموکرات
بهشتی ام کنید
9-
بهشت فاصله ای است
میان پلک های بالا و پایین من
وقتی نگاه می کنم به تو
1-
بر زمین افتاده ایممانند قطره هایی
که به زور سرانگشت
بخاطر نوشتن نام دختری
از بخار پنجره افتاده اند
--------------------------
2-می ترسم از خواب
از اینکه پلی شوم
که پشت سرت خراب می کنی
--------------------------
3-
خواب روی تخت
خواب روی پلک
خواب روی تو
خواب روی
خواب
خواب
نگاه کن
خواب می بارد
خواب روی تخت
خواب روی ...
--------------------------
4-
آرام شده ام
مثل آن تکه از دریا
که تازه از موج بودن برگشته است
--------------------------
5-
ابر زشت
ابر بدفصل
ابر مانده روی دریا
ابر پاره پاره
غصه نخور
همه عاقبت می باریم
--------------------------
6-
"چیزی در شعرهای من کم است."
حتی منتقدانم فهمیده اند
خواهش می کنم برگرد
--------------------------
7-
باور نکن سفر را
فریبت می دهد جاده
وقتی به مقصدی جدید دعوت ات می کند
--------------------------
8-به کافکا:
نوشتنی نیست
ماجرای مسخ سوسکی
که یک شبه انسان شده است
--------------------------
9-برای دختران افغان، برای انسان:بر می دارم برقع ات را
نه بینی ات را بریده اند
نه گوشت
همخوابه ی بی تابم
از "زنا"
نه!
از خودم می ترسم
10-
گاه
نه پایان
نه آغاز
نه امتداد کبوتر است
مرگ
*
مرگ
گاه
مثل همیشه
تنها
مرگ است!
(1)
عشق
به اهدای عضو می ماند
لازمه اش مرگ مغزی ست
--------------------------
(2)
دست من است که می لرزد
یا تلفن همراهم؟
وقتی به من فکر می کنی
--------------------------
(3)
این دست مریض است
وگرنه اینقدر
مرا به یاد موهای تو نمی انداخت
--------------------------
(4)
نهالی را دوست دارم
که دوست دارد آنقدر بزرگ شود
که زیر سایه ی او
به آفتاب بیاندیشیم
--------------------------
(5)
خال خال
لب لب
دوست دوست دوست
همین نامعادله گیجت کرد
بیزارم از ریاضی اما
اگر برگردی
حل اش می کنیم
--------------------------
(6)
لب بر لبش گذاشت
و ماشه را کشید
سربازی
که عاشق آواز اسلحه اش بود
--------------------------
(7)
دست روی دست می گذاری
اصلاً حواست نیست
با ژست ژوکوندی ات
بی اختیار
داوینچی ات شده ام
--------------------------
(8)
حتی خیال نیامدن ات
دلهره آور است
مثل نیامدن صبح
بعد از شبی بلند
--------------------------
(9)
خودش بود
اگر چه سالها بود
ندیده بودم اش
اگر چه سالها بود
آینه ها در خیابان قدم نمی زدند
عینکش را برداشت
کتش را هم
تا ایمان بیاورم
آینه ها هم پیر می شوند
--------------------------
(10)
دیوار که باشی
عاشق کسی می شوی
که یادش نیست
کِی
کجا
به سینه ات تکیه داده است
با سلام! به علت تأخیر کمی طولانی و نخواندن نظرات از همه ی دوستان پوزش می طلبم. نمی دونم چرا با این فضای وبلاگی مأنوس نمی شم:
ترس های کوتاه
۱-
دلتنگ یعنی
روبروی دریا ایستاده باشی و
خاطره ی یک خیابان خفه ات کند
***
۲-
چاقویی در دستش بگذارید
اگر تیغه را
ناخودآگاه به روی شما گرفت
بدانید قاتل است
***
۳-
کاش چمن های پاخورده ی استادیوم
به یادمان بیاورد
چه گل هایی از دست داده ایم
***
۴-
مهاجران
از بومی ها
سفید پوستان
از سیاه پوست ها
مسیحیان
از مسلمان ها
می ترسند
مانند مردمان
از شاعرها
مانند مردان
از زن ها
***
۵-
دیواری شده ام
که نه دستش به پیچک هایش می رسد
نه پایش به خیابان
دیواری
که تنها به درد پشت آینه می خورد
پتکی
پیام آور پایان من است
بریزیدم!
یک لکّـه نور
افتاده بر گستره ی سایه ها
یک لکّـه صدا
افتاده روی برکه های سکوت
یک لکّـه زندگی
افتاده لای درٌه های مرگ
جهان می رود
به سوی پاکی
یک لکّـه انسان...
نمردیم و خنداندیم
خیابان کارگر را
وقتی که یک تغییر بامزه در مصوت
پیراشکو فروش را رودهبر می کند
- آقا سلام
- سلام جوونک. چی می خوری؟
نمردیم و
بی آنکه بهایی بپردازیم
هر دو جاودانه شدیم...
تو
باورت نمی شود
که عاشقم شده ای
درخت
باورش نمی شود
که عاشق دارکوب شده است
*******************************
حرف های خسته ام را
با ماهی گفتم
باله ای تکان نداد
تنها در اعماق ناچیز تُنگ
کمی فرو تر رفت
حرف هایم
آب را سنگین کرده بود ...
*******************************
نیمی از تو جنگلی ست
بارانی و بزرگ
نیمی از من
هیزم شکنی افتاده
تبرش را عصای پیری اش کرده
نیم دیگرت باغی ست
بی دار و درخت
نیم دیگرم باغبانی
با دو دست نهال سیب و انار
همه چیز بستگی دارد
به اینکه در کدام فصل به هم برسیم ...
********************************
دقیق تر نگاه کن
همه چیز مترادف است
این شهر پر از دار
همان جنگل پر درخت است ...
نگاه کن به من
به افسانه های بیشمار
نشسته در سینه ام
کافیست کسی را در آغوش بگیرم
تا پر شود از رویا
کسی که زیر هیچ ملحفه ای جا نداشت
به قصه های خوابیده لابلای لب هایم
گوش بسپار
کافیست کسی را ببوسم
تا پر از شود خاطره
کسی که در هیچ داستانی جا نداشت
دست بکش
بر این تنی که تمامی از ابر است
و با هر باد
تکه ای می رود
می بارد
بر شانه های مردی
که زیر هیچ چتری جا نداشت
دود کن مرا
دود کن
سیگاری را
که در هیچ پاکتی جا نداشت ...